اين شعر را تقديم ميكنم به ساحت مقدست
آقاي بيابانگرد فاطمي
خسته ام از اينهمه هجران زتو
خسته ام از كوله باري از گناه
خسته ام جانم ستان مولاي من
خسته ام از اينهــــــمه دوري راه

با توام مرد خدا آقـــــــــاي ماه!
با توام مهـــــــدي گل بي خار ما!
با توام! دردم فقط از هجر توست
با توام تنهــــــــــــاي ما بي يار ما!

آه در اين شهر ما آدم كجاست؟
آه در اين شهر ما انسان كجاست؟
شهر ما پر گشته از ننگ و فريب
آه اي خدا درمـــــــــــان كجاست؟
جان محــــــــــــبوبت زما آزرده است
اشكهايــــــــــــت از زمان آكنده است
قصه هجرت نكشـــــــــته مردمـــــان
شهر ما از عيــــــــــــــشها بالنده است

خسته ام از اينهمه رسوائــــــي ام
خسته ام بس خون جگر كردم تورا
خسته ام اي نوگل باغ نبــــــــــــي
خسته ام از خود بيا مولا بيـــــــــــا




آقا جان از اينكه ناممان مسلمان
عملمان كافري است
شرمساريم شرمســــــــــــــــــــــــــــــار
سلام بر خداي يكرنگي وپاكي وصداقت
سلام بر گلواژه صدق ووفا مهدي فاطمه
آقا جان
چقدر بر زبان اللهم عجل لوليك الفرج
در عمل مشرك بدبخت بيچاره
هوسهايمان گلوي بشريت را خفه
وبيچارگيهايمان نام زندگي بر خود نهاده
آري مولا ما تو را براي هواهاي نفساني رنگ به رنگمان طلب ميكنيم
از ما فقط پيرايه هاي عجيب وغريب مانده....